جنبشی که تکثر خود را قربانی نظم و نوستالژی کند، دیر یا زود خود قربانی دیکتاتوری خواهد شد.
چرا بازتولید دیکتاتوری، اینبار با چهرهای رسانهای، خطری واقعی است؟
خیزش مردمان ایران اکنون وارد سومین هفته خود شده و به پدیدهای سراسری، چندنسلی و فراتر از مرکز بدل گشته است. این خیزش، نه صرفاً واکنشی لحظهای، بلکه برآمده از انباشت دههها سرکوب، تبعیض، انکار کرامت انسانی و فروپاشی افقهای زیستپذیر است. با این حال، همزمان با گسترش اعتراضات، در بخشی از رسانههای همگانی چنین القا میشود که گویا «ولیعهد پیشین» در آستانه بازگشت است و مردم ایران خواهان احیای نظام پادشاهیاند. این روایت، اگرچه بخشی از واقعیت اجتماعی را بازتاب میدهد، اما در کلیت خود تحریفکننده و تقلیلگرایانه است.
واقعیت بنیادیتر آن است که هیچ حکومتی در خلأ فرو نمیپاشد و هیچ آلترناتیوی در خلأ شکل نمیگیرد. فرهنگ سیاسی، ساختار قدرت و شیوه حکمرانی هر رژیم، بذرهای نظام پس از خود را میپراکند. دیکتاتوری، با نابودی نهادهای مستقل، احزاب سیاسی، جامعه مدنی و آموزش دموکراتیک، جامعه را بهگونهای شکل میدهد که در لحظه بحران، بهجای پروژههای پیچیده، مشارکتی و نهادمحور، به سمت راهحلهای سادهساز، چهرهمحور و اقتدارگرا سوق داده شود.
در چنین شرایطی، نیروهایی که از سرمایه مالی، تریبون رسانهای و توان تولید نوستالژی برخوردارند، بیش از دیگران مجال دیدهشدن مییابند. پوپولیسم، با کلیگویی، اسطورهسازی از گذشته و پاسخهای ظاهراً روشن به پرسشهای عمیق و ساختاری، جایگزین گفتوگوی دموکراتیک میشود. این دقیقاً همان مکانیسمی است که پیشتر نیز در تاریخ معاصر ایران عمل کرده است.
انقلاب ۱۹۷۹ نه به آزادی انجامید و نه به دموکراسی. این انقلاب، پیش از آنکه فرصت نهادسازی، تکثر سیاسی و تثبیت دستاوردهای مردمی را بیابد، توسط نیروهای ضدانقلاب و دیکتاتوری نوظهور جمهوری اسلامی مصادره شد. اما این مصادره تصادفی نبود؛ بلکه محصول مستقیم دیکتاتوری پهلوی بود که با نابودی احزاب، سرکوب اپوزیسیون دموکراتیک و حذف جامعه مدنی، میدان را برای رادیکالترین و اقتدارگراترین نیروها خالی کرده بود.
امروز نیز، در بستر جنبشهای اعتراضی مردمان و ملل ایران، نشانههای نگرانکنندهای از تکرار همان خطای تاریخی دیده میشود. جنبشی که ذاتاً چندصدایی، زنمحور، عدالتخواه و ضداقتدارگراست، در معرض مانیپولاسیون رسانهای و تقلیل به یک روایت واحد و یک آلترناتیو اقتدارگرا قرار گرفته است.
نقش رسانههای برونمرزی مانند ایران اینترنشنال، بیبیسی فارسی و من و تو صرفاً اطلاعرسانی نیست؛ بلکه نوعی چارچوببندی سیاسی هدفمند است. حذف یا حاشیهراندن صداهای ملل تحت ستم، جمهوری خواە، چپ و برابریطلب، و در مقابل برجستهسازی روایتی نوستالژیک از گذشته، عملاً جنبش را از درون تهی و به ابزاری برای بازتولید اقتدارگرایی بدل میکند.
از منظر روانشناسی سیاسی، دیکتاتور سرنگونشده و تحقیرشده میتواند حتی خطرناکتر از فاشیستهای قرن بیستم اروپا باشد. او با احساس انتقام تاریخی، حافظهای گزینشی و وابستگی شدید به حمایت خارجی بازمیگردد؛ نه برای دموکراسی، بلکه برای بازسازی قدرت از دسترفته. چنین پروژهای، اگر موفق شود، بهجای جمهوری اسلامی، اقتدارگرایی سکولار، امنیتی و مرکزگرا را تحمیل خواهد کرد.
نکته کلیدی آن است که بخش مهمی از حامیان امروز بازگشت پهلوی، همان نخبگانی هستند که پیشتر در ساختار جمهوری اسلامی، بهویژه در طیف موسوم به اصلاحطلب، فعال بودهاند. اینان نه به دموکراسی ریشهای، بلکه به اقتدارگرایی قابل مدیریت و سازگار با جهان باور دارند؛ چرا که منافع رانتی و طبقاتیشان در یک نظام باز، فدرال و چندملیتی به چالش کشیده میشود.
ایران اما نه تکصداست و نه تکملت. هر پروژه سیاسی که این واقعیت را انکار کند—چه اسلامی و چه سلطنتی—محتوم به سرکوب دائمی و بیثباتی است. از همین رو، جامعه جهانی اگر به صلح و امنیت پایدار منطقه میاندیشد، باید نه بر «منجیها»، بلکه بر چندصدایی، تکثرگرایی، حقوق ملل، فدرالیسم دموکراتیک و جامعه مدنی مستقل سرمایهگذاری کند.
درس ۱۹۷۹ همچنان زنده است:
جنبشی که تکثر خود را قربانی نظم و نوستالژی کند، دیر یا زود خود قربانی دیکتاتوری خواهد شد.