امروزه افکار عمومی و جامعه کُردستان در روژهلا با یک ضرورت مبرم سیاسی و تاریخی و یکی از دشوارترین موضعگیریهای وجودی خود مواجه است؛ وضعیتی که ناشی از تحولات شتابان در ساختار حاکمیت ایران و نزدیک شدن آن به مرحله انتقال قدرت در دوران پس از علی خامنهای است. با این حال، آنچه مایه شگفتی و تاسف است، وجود شکاف عمیق میان پختگی جنبش مردمی در داخل و توانایی آن در برپایی جریانهای اعتراضی از یک سو، و بحران سیاسی گریبانگیر احزاب کُرد اپوزیسیون در خارج از کشور از سوی دیگر است.
کاهش اعتماد عمومی به فعالیتهای حزبی کُردی، پدیدهای نوظهور و آنی نیست؛ بلکه حاصل انباشت سالها اختلافات بیهوده، فرساینده و عیان و نهان درونگروهی است که این احزاب را در ارائه یک طرح سیاسی منسجم و فراگیر که همگام با جانفشانیهای مردم در داخل باشد، ناتوان نشان داده است. این تشتت آرا نه تنها موضع کُردها را تضعیف کرده، بلکه به حکومت ایران فرصت داده است تا با بهرهگیری از غیبت یک رهبری واحد که بتواند از این برهه حساس ژئوپلیتیک استفاده کند، به سرکوب سیستماتیک شهرهای کردستان و تداوم سیاستهای تبعیضآمیز اقتصادی و امنیتی خود بپردازد. در نتیجه، هیمنه این اپوزیسیون در برابر قدرتنمایی رژیمی که با وجود شکافهای درونی پراگماتیک و ایدئولوژیک، خود را یکپارچه نشان میدهد و در سرکوب هرگونه جنبش کُردی با روشهای دیکتاتوری و ارتجاعی همپیمان است، رنگ باخته است.
افزون بر این، بازخوانی رویکردهای فکری و ساختارهای سازمانی که نخبگان کُرد در طول تاریخ اتخاذ کردهاند، نشاندهنده یک نارسایی ساختاری است که نیازمند نقد و بازنگری جدی است. اگر به دور از تعصب به شعارهای «فدرالیسم» و «کنفدرالیسم» بنگریم، درمییابیم که این مفاهیم تنها در حد نظریه باقی مانده و نتوانستهاند در بستری که تحت سیطره تفکر تمرکزگرا، فاشیستی و شوونیستی تهران است، بومیسازی شوند. تجربه تاریخی ثابت کرده است که هرگونه دلخوش کردن به اصلاح مرکز بدون دگرگونی بنیادین در کل ساختار آن، شرطبندی واهی بر سر سرنوشت یک ملت است.
همچنین، واردات ایدئولوژیهایی مانند مارکسیسم کلاسیک، جنبش کُردی را درگیر منازعات ساختگی طبقاتی و ایدئولوژیک کرد و به جای یکپارچهسازی جامعه حول محور مشترکات ملی، بافت اجتماعی آن را گسست؛ در حالی که لیبرالیسم نخبگان نیز فرسنگها با دغدغههای طبقه زحمتکش که نیروی محرکه اصلی خیابانها هستند، فاصله داشت. در مواجهه با ناکارآمدی این ایدئولوژیهای وارداتی و آماده، نیازی مبرم به احیای «پروژه ملی کردستان» مبتنی بر هویت ملی پویا احساس میشود؛ پروژهای که موفقیت آن در گرو پایان دادن به انحصارطلبی حزبی و تدوین یک منشور ملی فراگیر است که همه نیروهای تاثیرگذار گرد آن همپیمان شوند.
ناتوانی کُردها در تفکر سیاسی با یک خرد جمعی واحد، ما را مستقیماً به تشخیص بحران هویت نهادی در درون خود جنبش کُردی رهنمون میسازد. احزاب کُرد به جای پیریزی نهادهای سیاسی مستقل و توانمند در برنامهریزیهای استراتژیک، تسلیم محاسبات منطقهای و منافع محورهای محدود دیپلماتیک شدند و از فشارهای مالی و نفوذهای گسترده امنیتی، حتی در درون یک حزب واحد، رنج بردند. این امر استقلال عمل سیاسی کُردها را سلب کرده و آن را به واکنشهای تاکتیکی و گذرا در برابر کنشهای رژیم ایران تقلیل داده است.
علاوه بر این، فقدان یک مکتب فکری ملی و انتقادی که بتواند میان آرمانخواهی کردستان و واقعگرایی سیاسی توازن برقرار کند، گفتوگوی درونکُردی را دچار نوسان و ابهام کرده است؛ به جای آنکه مرجعیتی عالی و ملی تاسیس شود که بتواند با جامعه بینالمللی به عنوان یک طرف متحد و دارای پروژهای مشخص برای مدیریت دوران پس از خامنهای یا حتی سناریوی فروپاشی رژیم استبدادی در ایران سخن بگوید. این تشتت مانع از آن شده است که سرنوشت مردم کُرد بر روی میز کار مشترک احزاب قرار گیرد تا ابعاد آن تحلیل شده و چشمانداز روشنی حتی برای سناریوهایی چون پیامدهای جنگ داخلی احتمالی در ایران و چگونگی محافظت از ملت کُرد در برابر پیامدهای آن ترسیم شود.
این آشفتگی سیاسی به وضوح در ضعف مفرط گفتمان رسانهای کُردی بازتاب یافته است؛ گفتمانی که با بیثباتی و فقدان حرفهایگری در تدوین پیامهای سیاسی خطاب به افکار عمومی داخل و خارج مشخص میشود. این ناتوانی رسانهای اساساً در اولویتبندی مسائل ملی و انسانی خود را نشان داده است؛ به طوری که موضوعات حیاتی مانند بازداشتهای خودسرانه روزانه، یورشهای نظامی و محاصره تحمیلشده توسط سپاه پاسداران بر مناطق مختلف روژهلات، به اخبار روزمره و حاشیهای تبدیل شدهاند که فاقد ابعاد حقوقی، کیفری و دیپلماتیک لازم هستند.
همچنین عدم وجود یک راهبرد رسانهای منسجم برای مستندسازی نقض سیستماتیک حقوق بشر و اعدامهای سیاسی — که اغلب با آنها به عنوان تصفیهحسابهای حزبی برخورد میشود تا جنایتی انسانی علیه هویت کُردی — آرمان کُردها را از یک فرصت واقعی برای ثبت بیطرفانه و انسانی این فجایع محروم ساخته است. رسانههای کنونی به دلیل فشارهای مداوم رژیم و نبود یک نهاد متولی مستقل یا کمیته مشترک فراحزبی برای پیگیری پرونده مفقودان و بازداشتشدگان غیرنظامی و نظامی کُرد، نتوانستهاند پروندههای حقوقی مستدلی ارائه دهند که قادر به محکوم کردن فرماندهان سپاه پاسداران در مجامع بینالمللی و سازمانهای جهانی حقوق بشر باشد.
از این رو، بازگرداندن قطبنمای کردستان به مسیر درست خود، مستلزم گسست روششناختی کامل از مکانیسمهای سنتی گذشته و عبور به سمت ساختارسازی و نقد همهجانبه بنیانهاست. نجات امروز روژهلات در گرو فراتر رفتن از مرزبندیهای حزبی و تشکیل یک جبهه ملی واقعی است که بتواند این جنبش را با رهبری واحد و چشماندازی منسجم هدایت کند؛ جبههای که دفاع از حقوق بازداشتشدگان و فعالان و افشای تروریسم سپاه پاسداران را در صدر اولویتهای رسانهای و سیاسی خود قرار دهد.
چالشهای تاریخی پیشرو هرگز برای احزاب و مردم آسان نخواهد بود، مگر آنکه عقل جمعی کُرد از نظر رسانهای و سیاسی بازآرایی شود. الزامات و ضرورتهای دوران پس از خامنهای نیازمند نخبگان سیاسی است که در سطح آگاهی و شجاعت تودههای مردم کردستان باشند؛ مردمی که روزانه بهای آزادی خود را با گرانبهاترین داراییهایشان میپردازند.
*جيهان زينى علو روزنامهنگار و مترجم، رئیس بخش کردی در مرکز خلیج برای مطالعات ایرانی