عادی‌سازی خشونت در جوامع اقتدارگرا

نویسنده: مهناز جوندی
ایجاد شده در تاریخ
0 0
13:07 2026 , July 29
خشونت، تنها زمانی خطرناک نیست که رخ می‌دهد، زمانی خطرناک‌تر می‌شود که دیگر برایمان عادی شود.

هیچ جامعه‌ای یک‌شبه به خشونت عادت نمی‌کند. این عادت، محصول یک حادثه نیست، محصول تکرار است. تکرار اعدام، تکرار زن‌کشی، تکرار زندان، تکرار سرکوب، تکرار سانسور و تکرار مرگ. آنچه روزی وجدان یک جامعه را تکان می‌دهد، اگر بی‌وقفه تکرار شود، به‌تدریج به بخشی از زندگی روزمره تبدیل می‌شود. نه از آن رو که انسان‌ها بی‌رحم‌تر شده‌اند، بلکه از آن رو که روان انسان برای ادامه دادن، ناچار است با واقعیتی که هر روز بر او تحمیل می‌شود، نوعی سازگاری پیدا کند.

در همین نقطه است که خشونت، از یک رویداد به یک ساختار تبدیل می‌شود.

اقتدارگرایی، تنها بر بدن انسان‌ها حکومت نمی‌کند، بر آستانه‌ی شگفتی جامعه نیز حکومت می‌کند. هرچه جامعه کمتر از خشونت شگفت‌زده شود، خشونت آسان‌تر تکرار می‌شود. بقای حکومت‌های اقتدارگرا، تنها به ابزارهای امنیتی، زندان یا اعدام وابسته نیست، به توانایی آنها در عادی‌سازی خشونت نیز وابسته است. خشونتی که عادی شود، کمتر دیده می‌شود، کمتر درباره‌ی آن سخن گفته می‌شود و در نهایت، کمتر با مقاومت روبه‌رو خواهد شد.

خطر اصلی، تنها از دست رفتن جان انسان‌ها نیست. خطر بزرگ‌تر، از دست رفتن توان جامعه برای متأثر شدن از جان انسان‌هاست.

جامعه‌ای که هر صبح با خبر اعدام، زن‌کشی یا بازداشت از خواب بیدار می‌شود، فقط قربانی خشونت نیست، در معرض فرسایش تدریجی وجدان جمعی خود نیز قرار دارد. هر خبر تازه، پیش از آنکه فرصتی برای سوگواری ایجاد کند، زیر خبر بعدی دفن می‌شود. نام‌ها تغییر می‌کنند، اما روایت تکرار می‌شود. یک روز جوانی اعدام می‌شود، روز دیگر زنی قربانی خشونت است، روزی دیگر کودکی قربانی آزار، و چند ساعت بعد، خبر دیگری جای همه‌ی آنها را می‌گیرد. این چرخه، تنها خبر تولید نمی‌کند، حافظه‌ی جمعی را نیز فرسوده می‌کند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های حکومت‌های اقتدارگرا، تبدیل کردن خشونت به بخشی از نظم روزمره است. خشونت زمانی بیشترین کارآمدی را پیدا می‌کند که دیگر استثنا نباشد. اعدام، دیگر فقط مجازات یک فرد نیست، پیامی است برای میلیون‌ها نفر دیگر. زن‌کشی، تنها پایان زندگی یک زن نیست، بازتولید فرهنگی است که بدن و جان زن را همچنان در حاشیه‌ی قدرت و قانون قرار می‌دهد. سرکوب، فقط خاموش کردن چند صدا نیست، ایجاد این باور است که اعتراض، هزینه‌ای سنگین‌تر از سکوت دارد.

در چنین فضایی، حتی رنج نیز بی‌طرف باقی نمی‌ماند. کافی است از اعدام یک جوان، از قتل یک زن یا از حقوق کودکان سخن گفته شود، پیش از آنکه خود رنج دیده شود، گوینده مورد قضاوت قرار می‌گیرد. برچسب، جای استدلال را می‌گیرد و سوءظن، جای گفت‌وگو را. گویی مسئله، خود خشونت نیست، بلکه روایت خشونت است. آنچه باید خاموش شود، نه اعدام، نه زن‌کشی و نه سرکوب، بلکه حافظه‌ی جامعه است.

از همین رو، تقریباً همه‌ی حکومت‌های اقتدارگرا رابطه‌ای پرتنش با نویسندگان، روزنامه‌نگاران، پژوهشگران، هنرمندان و روشنفکران داشته‌اند. دلیل این تقابل، صرفاً مخالفت سیاسی نیست. آنچه قلم را خطرناک می‌کند، توانایی آن در حفظ حافظه است. هر روایت صادقانه، اجازه نمی‌دهد خشونت به فراموشی سپرده شود. و فراموشی، مهم‌ترین شرط تداوم خشونت است.

جامعه‌ای که گذشته‌ی خود را به خاطر نمی‌آورد، ناچار است آن را دوباره تجربه کند. به همین دلیل، سانسور فقط حذف چند جمله از یک کتاب یا توقیف یک روزنامه نیست، تلاشی است برای گسستن رابطه‌ی جامعه با حافظه‌ی تاریخی خود. وقتی حافظه تضعیف شود، مرز میان امر عادی و امر غیرقابل‌قبول نیز به‌تدریج از میان می‌رود.

سال‌هاست که جامعه‌ی ایران با خبر اعدام، زن‌کشی، بازداشت، سرکوب و محدود شدن آزادی‌های مدنی زندگی می‌کند. هر بار، نام‌ها عوض می‌شوند، اما الگوی خشونت تغییر چندانی نمی‌کند. در چنین شرایطی، بزرگ‌ترین خطر تنها افزایش تعداد قربانیان نیست، بلکه عادت کردن جامعه به وجود قربانی است. جامعه‌ای که به دیدن رنج عادت کند، به‌تدریج توانایی دفاع از انسان را نیز از دست می‌دهد.

این عادت، یک انتخاب اخلاقی نیست، یک سازوکار روانی است. انسان برای آنکه زیر بار رنج مداوم فرو نپاشد، بخشی از واقعیت را در خود خاموش می‌کند. اما حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً از همین سازوکار بهره می‌برند. آنها می‌دانند خشونتی که هر روز تکرار شود، دیر یا زود از حوزه‌ی احساس به حوزه‌ی عادت منتقل خواهد شد. و خشونتی که به عادت تبدیل شود، دیگر برای بقا به توجیه دائمی نیاز ندارد.

در برابر چنین فرایندی، مسئولیت اجتماعی تنها اعتراض کردن نیست، حفظ حساسیت اخلاقی جامعه است. جامعه‌ای که هنوز از مرگ یک انسان متوقف می‌شود، هنوز امکان بازسازی خود را دارد. جامعه‌ای که هنوز زن‌کشی را صرفاً یک خبر نمی‌بیند، هنوز امید خود را از دست نداده است.
 
جامعه‌ای که اعدام را تنها یک تیتر روزنامه نمی‌داند، هنوز مرز میان عدالت و انتقام را تشخیص می‌دهد.

اقتدارگرایی، پیش از آنکه آزادی را محدود کند، حساسیت اخلاقی جامعه را فرسوده می‌کند. زیرا جامعه‌ای که دیگر از خشونت شگفت‌زده نشود، کمتر درباره‌ی آن پرسش خواهد کرد، کمتر در برابر آن خواهد ایستاد و آسان‌تر با آن کنار خواهد آمد.

شاید به همین دلیل، خطرناک‌ترین شکل خشونت، خشونتی نیست که دیده می‌شود، بلکه خشونتی است که آن‌قدر تکرار شده است که دیگر دیده نمی‌شود. شکست یک جامعه، از لحظه‌ای آغاز نمی‌شود که نخستین اعدام رخ می‌دهد یا نخستین زن قربانی خشونت می‌شود، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که اعدام، زن‌کشی و سرکوب، دیگر توان متوقف کردن وجدان عمومی را از دست می‌دهند. آن روز، خشونت تنها جان انسان‌ها را نگرفته است، توان جامعه برای تشخیص مرز میان امر انسانی و امر غیرانسانی را نیز با خود برده است.

نظر جدید